تبلیغات
سفر تا بی نهایت عشق - دل نوشته
به نام اولین عاشق که اوست


ظهر جمعه از سر کار برگشتم ، هوا گرم بود و من خسته و کم انرژی با خود گفتم استراحت مبسوطی داشته باشم .یکمرتبه یادم آمد امروز قرار بود برای کف سازی شعبه هر کسی می تواند کمک کند به آنجا رفته است.لباس مرتب پوشیدم و به طرف شعبه حرکت کردم ،با خودم گفتم زود بر می گردم ، وقتی رسیدم دوستان نهار میل کرده بودند و برای کار آماده می شدند .جو بسیار شاد و پرانرژی بود به طوری که هم زمان و هم خستگی را فراموش کردم و ناگهان دیدم حدود 3 ساعت گذشته و نه تنها کم انرژی نیستم بلکه یکی از بهترین جمعه های من رقم خورد و از اینکه وقتم را به بطالت نگذراندم و خدمت کردم بسیار تا بسیار خدا را شکر.

مسافر حمید






طبقه بندی: پیام های آموزنده،
برچسب ها: دلنوشته،

تاریخ : یکشنبه 31 اردیبهشت 1396 | 08:53 ب.ظ | نویسنده : مسافر حمید | نظرات

  • paper | قالب وبلاگ | پارس لون